ادبیات و فرهنگ |

گفت وگوباشاعردیرآشنای هم اقلیمی «محمدغلامی»
به انگیزه ی مجموعه شعر" گلبنگی": هنوز شعر هایم را در کوچه های" بنار" می یابم
پیش آغاز: دوم خرداد ماه 1342 در روستای بنار آب شیرین به دنیا آمدم و در کوچه های خاکی قد کشیدم. بیشتر روزهای فراغت از مدرسه را به بازی و شنا گذراندم تحصیلات دبستان را در زادگاهم بودم و پس از آن در زیارت، آبپخش، شهرکرد و شیراز ادامه دادم و سال 1363 به افتخار معلمی نائل شدم.آثار : ریشه های روز 1375
رها زمنت باران 1386 (زندگی و شعر شاعران دشتستان)
در سایه سار سنگ 1388
گلبنگی 1390 (دفتر شعر با گویش دشتستانی)
نخست از زادبوم تان و محله ی کودکی بگویید.
- "بنار آب شیرین" روستای کوچکی میان نخل ها، گزها و کُنارها، سوخته زیر آفتاب دشتستان با خاکی که ذره ذره اش با پای برهنه ام آشنا بود و امروز هم با دلم. با کوچه هایی که هنوز هم شعرهایم را در آنجا می یابم. هنوز از کوچه های کودکی می نوشم که همواره در من جاری ست. کوچه های خشتی، دروازه های بلند و ستبر، نشستن کنار چاله و کنده و دود و قصه ها و روات ها. دود سپید گزهای تر و مشتک و نان تازه و کاسه ی دوغ با لایه ای پوشیده از کره. شب ها خوابیدن روی «مهتابی»و «لوکه»، چشم در چشم ستارگان. روضه خوانی های پدر و زمزمه های همیشگی مادر و جریان بی پایان فرهنگ.
دوران تحصیل و سال های اولیه سرایش را چگونه سپری کردید؟
- دبستان و دمپایی پلاستیکی و زیر شلواری بشور بپوش راه راه و بازی و شاخک نهادن. "راهنمایی" آواره ی بین راه بنار و زیارت با دوچرخه ای که روزهای سلامت آن کم بود. گاهی زین نداشت و گاهی لاستیک و بعد هم "دبیرستان طالقانی" آبپخش با موتور سیکلت هفتاد که تابستان ها پولش را از شرکت های اطراف بوشهر با کارگری تهیه کرده بودم. با جمع بچه های روستا، صبح را در مدرسه و ناهار را در سایه سار نخل های سرسبز، نان نم زده و تخم مرغ ماسیده در روغن. باد و باران و سرما و گرما، بی پوشش مناسب، بعد هم شهرکرد و شیراز و معلم شدن.
دوره ی راهنمایی، کلام موزون آمد؛ دهه ی پنجاه. بیشتر هم مثنوی و شرح اتفاقات روزمره که پدر و مادر هم اولین شنوندگان آنها بودند و آنها را شعر می دانستند. پدر دفترم را با خود به مجالس روضه و مقاوله می برد و برای دیگران می خواند و من بی صبرانه منتظر تا برگردد و حرف های دیگران را از زبانش بشنوم و خودم را باور کنم و بعد در کلاس های راهنمایی، شعر خواندن و در روزنامه ی دیواری مدرسه، نوشتن.
شعر محلی از نظر شما دارای چه مؤلفه هایی است؟
- شعر محلی، ساختن نظم با واژگان گویش نیست بلکه شعری است پر از آرایه ها، زیبایی ها و اندیشه ها و چون از سرچشمه ی فرهنگ مردم آب می نوشد، اصیل است و وجودش لازم. شعر محلی، زبان عام و خاص و آینه ی فرهنگ است و آرزوها، عشق، اخلاق، اعتراض و در یک کلام آنچه در دل جامعه جاری است در آن تبلور پیدا می کند، به همین خاطر کسی می تواند شعر محلی بگوید که پیوندی عمیق با فرهنگ زاد بومش داشته باشد در غیر این صورت، شعر مصنوعی می شود. شعر محلی، زبان مردم است و هرگاه بین شعر و مخاطب فاصله ایجاد شود، شعر بومی نقش میانجی را بازی می کند. از نکات جالب نیز این که مقوله ی مداحی در شعر محلی جایی ندارد و همیشه، لبه ی این شعر تیز است.
تفاوت های بومی گرایی و بومی سراییرا چگونه می بینید؟
- بومی گرایی، انعکاس محیط در شعر است همان طور که بدون شناختن شخص نیما، از شعرهای او می توان خطه ی شمال را شناخت و یا شعرهای زنده یاد منوچهر آتشی که آیینه ای به پهنای جنوب است. شما در آثار او، نخل، خرگ، گزوکنار و گیاهان فراوان و در یک کلام، طبیعت و فرهنگ جنوب را می بینید که چقدر زنده و فعال است. این بومی گرایی است. در این شعرها، شاعر اگرچه عناصر را از محیط خاصی بر می دارد، اما شعرش در محدوده ی محیط نمی ماند. اما در بومی سرایی، شاعر با گویش محیط شعر می سراید نه با زبان رسمی و به ناچار، شعر هر چند هم زیبا باشد، برای همگان قابل درک نیست. اگر در بومی سرایی، بومی گرایی هم باشد، شاعر موفق تر است البته به شرط آن که مفاهیم را فراتر از محدوده ی تنگ محیط گسترش دهد و به صورت نماد درآورد، همان طور که در آثار استاد فرج الله کمالی و استاد شمس زاده شاهد آن هستیم.
رویکردتان به سمت بومی سرایی در چه زمانی اتفاق افتاد؟
- از دوره راهنمایی، بخشی از شعر "کلاخا" را شنیده بودم و دوست می داشتم. خودم نیز از آغاز دهه ی شصت، شعرهایی با گویش محلی دارم و یکی از آنها در قالب نیمایی است. بعدها به وسیله دوستی با اشعار استاد فرج الله کمالی آشنا شدم و خواننده ی دائمی شعرشان بودم و کم کم ارزش و اهمیت این گونه اشعار برایم آشکار شد و پی بردم که شعر محلی، شعر ساده ای نیست بلکه ویژگی های خاص خودش را دارد.
آیا نخستین شعر محلی تان را به خاطر دارید؟
دقیقاً نه. چند شعر محلی دارم که می دانم آنها را یادداشت هم کرده ام ولی به فکرشان نبوده ام چون می دانم ارزش رجوع کردن ندارد و احتمالاً نیز در وصف طبیعت بودند.
آیا در عرصه ی بومی سرایی از شاعر خاصی تأثیر گرفته اید؟
- باید اعتراف کنم بله. اولین شعر مجموعه "گلبنگی" زمانی نوشته شد که شعر سید محمد رضا هاشمی زاده ، شاعر بزرگوار خورموجی صاحب مجموعه «درنگه» را از زبان ایشان شنیدم و همان روز این شعر آمد و نوشتم. البته فضای فرهنگی و روستایی خودم را منعکس کردم ولی جرقه از آنجا شروع شد و این مورد، پررنگ ترین تأثیرپذیری من از یک شاعر حدود 22 سال پیش است. بعدها هم اگر بوده، کم رنگ بوده تا امروز که بیشتر به تأثیر از دلم می نویسم.
دیدگاه تان درباره ی وضعیت بومی سرایی در استان چیست؟
- چند دهه ای است که ارکان شعر محلی ما، همان رکن های قبلی هستند و هنوز شعرهای استادان کمالی و شمسی زاده، مانیفیست شعر محلی محسوب می شوند. هنوز خیلی از غزل های استاد بهزادی جایگزین ندارند. هنوز رسیدن به آشیانه ی "کلاخا" مشکل است و هنوز "کلنگ گل"، بهار شعر است. در فاصله ی این سال ها، خانم خدادادی توانسته حرف های خودش را بگوید. حرف هایی که خاص اوست و تازگی دارد. البته ما می دانیم که هر چیز برای برومندی، نیاز به مجال پرورش دارد. شعر محلی هم چون شنیداری است، در شب های شعر، بیشتر می بالد که متأسفانه سال هاست از آن خبری نیست، اگر چه هستند شاعرانی که کار می کنند.
آثار نسل جوان در عرصه بومی سرایی را چگونه ارزیابی می کنید؟
- به همان دلیلی که در پاسخ سؤال قبلی گفتم، بومی سرایی در بین جوانان رواج چندانی ندارد. البته در دشتی و کنگان، جوانانی هستند که کار می کنند و وقت می گذارند و در دشتستان هم جرقه هایی هست و شاید در همه جای استان. تعدادی از این ها را می شناسم، بسیار مستعد هستند و اگر پیگیر باشند، می توانند آینده را رقم بزنند و بار سنگین این مسئولیت را به دوش بگیرند. جوانانی که می توان به آنان اعتماد کرد و آینده را به آنان سپرد.
از کتاب اخیرتان «گلبنگی» بگویید.
- بیشتر شعرهای من در قالب نیمایی و آزاد متولد شده اند و به تعبیری احساس می کنم حرف هایم را در این قالب ها راحت بیان می کنم اما طبیعی است که شعر محلی نیز گهگاه و به موقع خودش می آید. بخش هایی از شعر های محلی را که به مناسبت های خاصی مثل سیل یا ... است را حذف کرده ام و آنهایی را که عمومی تر هستند برگزیده ام. گلبنگی، گلچینی از 20 سال شعر محلی است که در فاصله ی سال های 1368 تا 1388 به صورت پراکنده گفته ام این مجموعه شاید ادای دینی باشد به گویش دشتستانی و برگ سبزی است «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.»
چرا این مجموعه را با سی دی صوتی و با اجرای خودتان منتشر نکردید؟
- قبول دارم که با سی دی بهتر می شد چرا که شعر محلی، شعر شنیداری است و حداقل نیاز به یک بار شنیدن دارد تا بتوان آن را به درستی خواند. حق با شماست. اگر این کار انجام می گرفت، بهتر بود ولی مهم ترین مسأله، مسأله مالی بود. برای چاپ کتاب وام گرفته بودم و چاپ سی دی حتماً هزینه ای در بر می داشت و هر مبلغ، برای من سنگین بود. البته برای کتاب شعر محلی، سی دی مکمل است اما برای مخاطب عام، شاید با بودن سی دی، نیازی به کتاب احساس نشود.
نقش مطبوعات محلی را در راستای شناساندن بیش از پیش شعر بومی چگونه می بیند؟
- برخی از مطبوعات استان تا آنجا که امکان یافته اند، سنگ تمام گذاشته اند و در معرفی شعر محلی کوشیده اند. شب های شعر محلی "پیغام" که هر بار هم ما حصل آن به صورت ویژه نامه منتشر می شد. ویژه نامه هایی که بارها و بارها در "نصیر" چاپ شد و شما خودتان نقش کلیدی و بسیار مهم داشتید. ویژه نامه های متعددی برای بزرگان شعر محلی استان و خارج از استان، ویژه نامه هایی که در"اتحاد جنوب" به مدت 2 سال که مسئولیت صفحه ی ادبی آن با من بود، هر فصل یک بار چاپ می شد، همه در معرفی و شناساندن و خدمت به گویش محلی و فرهنگ جنوب بوده و قابل تقدیر است.
کلام ناگفته؟
- از حوصله شما و حوصله خوانندگان عزیز ممنون و متشکرم و از این که این هفته نامه، فرصتی را در اختیار من قرار داد، سپاس گزارم. در استان ما جای خیلی از چیزها خالی است. امید که شاهد چاپ کتاب استاد شمسی زاده باشیم. کتابی که سال هاست انتظارش را می کشیم. کتاب شعر محلی استاد بهزادی، کتاب سید طالب و دیگر استادانی که به گویش محلی خدمت می کنند و صد البته شکوفایی جوانان و شاعران جوان که به شعر محلی گرایش دارند. امید که با شناخت و دانش و فرهنگ به جامعه ی خود خدمت کنند و به امید بالندگی آنان.
سرانجام جشنواره ی شعر فجر با همه ی کمی وکاستی هایش در بوشهر برگزار شداما برگزاری جشنواره درحالی بود که بسیاری از شاعران مطرح کشور و بوشهر دراین جشنواره حضور نداشتند.....نصیر بوشهر این بار به سراغ تعدادی از شاعران بوشهر که دراین مراسم حضور نداشتند رفته و سوالاتی را....ماحصل گفت وگوهای نصیر بوشهر باجمعی از شاعران بنام استان را می خوانید:
1- نظر شما راجع به برگزاری مراسم افتتاحیه چهارمین جشنواره بین المللی شعر فجر در بوشهر چیست؟
2- دلیل عدم حضور شما دراین جشنواره چه بوده است؟
3- به نظر شما دلیل عدم حضور دسته جمعی شاعران بوشهری چه بوده است؟
4- ارزیابی شما ازکناره گیری شاعران مطرح کشوری ازجمله ساعد باقری، سهیل محمودی، و عبدالرضا کاکایی ازحضور در داوری دراین جشنواره چیست؟
5- نتیجه ی این جشنواره را چگونه ارزیابی می کنید؟
محمد غلامی شاعر :
1- هر برنامه ای ادبی – هنری که برگزار می شود، زمانی ارزشمند است که بتواند تأثیر مثبتی درآن محیط داشته باشدواین زمانی ممکن است که بتواند بزرگان آن رشته را زیر یک سقف جمع کند ونتیجه بدهد حال آن که جشنواره ی بین المللی شعر فجر تحت تأثیر مسائل جاری مملکت قرار گرفت ونه تنها نتوانست این کاررا انجام دهد بلکه میان طرفداران شعر فجر هم شکاف انداخت تا جایی که چند تن از افرادی که همیشه رویشان حساب می کردند هم از داوری سر باز زدند.
2-خوشبختانه دراین جشنواره دعوت نبودم فقط یک روز پیامکی به دستم رسید که از من می خواست در جشنواره شرکت کنم ومعلوم نبود از طرف کیست. لابد دعوت کنندگان می دانستند اگر دعوت می شدم نمی رفتم.
3- درجریان تصمیم جمعی شاعران نیستم. فکر می کنم هرکدام به صورت فردی جشنواره را تحریم کرده باشند. هرکس هم می تواند دلایل خودش را داشته باشد البته وقتی شعر دولتی و وزارتخانه ای شد، اهداف آن هم دولتی می شود حال آن که ادبیات خلاق، در اعماق می رویدواز هرم قدرت سفارش نمی پذیرد همچنین مسایل جاری در کشورمان ، نحوه ی برخورد با اهل قلم، تعطیلی نشریات، وجود ممیزی، نارضایتی شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران از عملکرد مسئولین هنری و ادبی استان و...باعث می شود که ازچنین برنامه هایی استقبال نشود.
4- نه تنها دراین جشنواره بلکه درجشنواره های دیگر هم، افرادی کنارکشیدندازجمله جشنواره های فیلم فجر وهرکس برای خودش دلایلی دارد. شاید خیلی ها نخواهند یا نتوانند دلایل را بیان کنند اما به هر صورت افرادی مثل باقری، محمودی و کاکایی که معمولاً درچنین جاهایی حضوری پررنگ دارند، نبودشان سوالاتی را به وجود می آوردکه احتمالاً بتوان در پاسخ سوال اول، جواب آن را هم یافت.
5- کسی که تحریم می کند ، با سکوت فریاد می زند و تحریم، فریاد اعتراض است و صداها درگوش زمانه منعکس می شود .
__________________
هفته نامه ی نصیر بوشهر- شماره 525 یکشنبه 11 بهمن 1388
علاقمندان به شعر وادب که از روزهای آغازین با ما همراه بوده اند با نام و شعرآقای محمدغلامی شاعر نوگرای دشتستانی آشنایی دارند. آقای غلامی ازجمله عزیزانی است که از همان ابتدا به صفحه ی ادبی آیینه ی جنوب وفادار بوده است وباارسال اشعارخود و دیگر شاعران خطه ی دشتستان درغنای این صفحه کوشیده است. ازوی تاکنون دفتر شعری با عنوان « ریشه های روز» منتشر گردیده است. برآن شدیم تا با این شاعرفعال به گفتگو بپردازیم. آنچه درپی می خوانید نتیجه ی این گفتگو با اوست. به امید برومندی روز افزونش.
*درک شما ازشعر مدرن و رسالت شاعر درعصر ما چیست؟
جهان امروز دو اسبه به پیش می تازد.انسان دیروز را استری بس بودوانسان امروز را هواپیمایی کم است.همچنان که تکنولوژی به پیش می رود، شعرنیز پا به پای آن باید پیش برود. اگر شعرجلونیامدبازمان هماهنگ نیست وخود به خود کنارگذاشته می شود.شعری پذیرفته است که آیینه ی امروز باشد.شعرامروز باید بتواند نیازهای انسان امروز را برآورده کند.به عبارت دیگر شاعر باید درزمانه ی خودش زندگی کندوبرای زمانه ی خودش حرف بزند. هرکس که ازکاروان عقب افتاد، می میرد.شعر، شرح دل وتاریخ روزگار است. هرشعری تصویری از زمانه است و درواقع شعرآیینه ای است که شاعردرمقابل رخسار روزگار قرارمی دهد.البته این کار به همین سادگی نیست. شاعر ازروح خود درکلام می دمد. شاعر باید سحرخیز ترین فرد قوم باشد. او درواقع راهدار جامعه است و همه چیزراازدورتشخیص می دهد و طبیعی است که چنین شخصی متعلق به خودش نیست بلکه مال همه است وچشم وزبان همه است. حال درچنین زمانه ای وچنین شرایطی به اهمیت کار نیما پی می بریم. او مسیری را نشان دادکه به بن بست نمی رسد وشاعرلنگر نمی اندازد.
*ازچه شاعرانی تأثیر پذیرفته اید؟
می دانید که بین تقلید کردن و تأثیر پذیرفتن فرق است. من تقلید را جایز نمی دانم ومعتقدم که آدم باید با پای خودش راه برودنه با عصای دیگران. درواقع هر شاعری باید صدایی داشته باشد همچنان که هرپرنده ای به نوعی آوازمی خواند.درادبیات ما هردو نوعش سابقه ای به بلندای عمر شعر دارد. شمااگر مثلاً داستانسرایی را در شعرکلاسیک نگاه کنید، می بینید که چند نفرمی خواستند نظامی بشوند! درواقع بسیاری از ایشان را تقلیدشان بر باد داد. درادبیات معاصر نیز شما حتی می توانید برای مثال از تلفیق شعر فروغ و سهراب ، دربعضی موارد یک شعر به دست دهید. برای من از قدما ، حافظ از جمله کسانی است که از نوجوانی با او بوده ام و هنوز هم در سایه اش خستگی در می کنم . از شاعران امروز ، شاملو ، اخوان، آتشی، فروغ، مشیری و اوجی را بیشتر خوانده ام امازاین که ممکن است رد پایی درکنارمن بیابید درقدم های اول شاید طبیعی باشد. اما من معتقدم که درهر آینه باید یک چهره جلوه کند و کالا ولو بی مقدار اما نباید بازار مشترکی باشد.
*رابطه ی بومی گری و شعر مدرن را چگونه ارزیابی می کنید؟
دراول اشاره ای کلی به فرهنگ داشته باشم و آن این که ما نباید درمسیر جهانی شدن برسر شاخ بن ببریم. ما ضمن این که باید انسان امروز باشیم، باید ریشه درگذشته ی خویش نیز داشته باشیم. اگرازفرهنگ بریدیم، بی هویت می شویم و هرقومی که هویتش را از دست داد، مرگش حتمی است.اما درپاسخ به سؤال بگویم که عناصر محیط و فرهنگ بومی بایدجزء وجود شاعر شده باشدودراوچون شیر و شکر حل شده باشد درآن موقع اگر درشعرمنعکس شود، نه تنها اشکالی نداردبلکه از نقاط قوت نیز می تواند محسوب شود. نمونه ای از این کاررا می توانید درعبدوی جط آتشی ببینید. آتشی دراین شعر از عناصرمحیط و فرهنگ وباورهااستفاده کرده اما درمحیط محصور نشده. شاعرباید ازمحیط خود الهام بگیرد. استفاده کند اماعناصرجزیی محیط را به عناصرکلی بدل کند و ازتنگنای محیط بگریزد. من سرو را با همه ی زیبایی هایش نمی شناسم و نخل که درآغوش آفتاب زندگی می کند برایم سمبل استقامت است.من گل بی منت باران را که بدون قطره ی آبی دردشت های سوزان می روید، مظهر آزادگی می دانم. برای من زمستان مظهر بی رحمی و خشونت و استبداد نیست. اخوان اگر در زمستان زمین را دل مرده وسقف آسمان را کوتاه می بیند، درعوض سرزمین من زمستان را با تمام وجود درآغوش می گیردوبرعکس ، تابستان گلویش را می فشارد.
*مرزمیان شعرو شعاررادرچه می دانید؟
شعارکالای زیبایی است که زود رنگ می بازداما شعر جاودانه است. شعارمی تواند قوس قزح باشدکه نظر همه را به خود جلب کند اماشعرخورشید است. من از این فراترمی روم و می گویم قصاید غرّایی که درپایان هر مصراع، صدها آفرین نثار سراینده ی آن می شودنیزازمقوله ی شعار است چون جایش درگوردیوان است. شعرعمر دراز دارد حال آنکه بسیاری از شعارها پیش از سرایندگانشان می میرندوخلاصه کنم آنچه در غربال زمانه می ماند شعر است وازهمین روست که درهمسایگی ماممکن است شاعرانی باشندکه سال ها ست مرده اندواین درحالی است که حافظ ، فردوسی، نیما و...باما زندگی می کنند.
*چه کارهایی دردست دارید؟
«عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی»کاغذ هایی که تا کنون باطل کرده ام، نمی پسندم. می دانم که سهل انگاری شده. به طورکلی از کارهایم راضی نیستم. همین « ریشه های روز » هم مرا راضی نمی کند. شعرهای پایانی آن اضافی است حال آنکه جای پاره ای از شعرهارادرآن خالی می بینم. بیش از سالی است که اطلاعاتی پیرامون تاریخ و فرهنگ دهستان« زیارت» جمع آوری می کنم. شاید این کار درواقع کارمن نباشداما جای آن را خالی می بینم. دلم می خواهد به سرزمینی که از هوایش زنده ام خدمتی کنم. حیفم می آید بیش ازاین دیر شود.البته این کاری است که هم وقت می گیرد وهم حوصله ی زیادی می طلبد. اندک کاری نیز در رابطه با لیلی و مجنون نظامی انجام داده ام که درحال اتمام است والبته دراین میان هرگاه شعری نیز گریبانم را بگیرد ، مرا با خود می برد
____________
آیینه ی جنوب- سال چهارم- شماره ی 145 - شنبه 25مرداد ماه 1376
اتحاد جنوب- نرگس محمدزاده فرد، شبی با اتحاد جنوب 4 ، با یک هفته تأخیر وبامحوریت بررسی مشکلات هنروهنرمندان در شهرستان وباحضورجمعی ازهنرمندان وبرخی روسای انجمن ها دردفترهفته نامه ی اتحادجنوب برگزارشد. جلسه با قرائت قرآن توسط نجفقلی محمودی آغازشدوباارایه ی نظرات حاضران ادامه یافت . .....
محمدغلامی شاعرونویسنده ی دشتستانی، دیگرسخنورنشست بود. وی ضمن سلام به اتحاد، برگزاری چنین جلساتی رابسیار ارزشمند دانست واضافه کرد : متأسفانه این جلسات تعدادشان درسطح کشوربسیارکم است.محمدغلامی گفت: هنرمند همیشه تنهاست واین تنهایی درطول تاریخ است وهمیشه کسانی ازهنر استفاده می کنندکه خودشان هنرمند نیستند. وی رمزموفقیت نجفقلی محمودی درزمان مدیریت فرهنگسرای ارشاد برازجان رابه خاطرهنرمند بودن وی دانست. نویسنده ی کتاب رهازمنت باران ادامه داد : امکانات فرهنگسراوانجمن ها مال دشتستان است وهنرمند هم دشتستانی است وبایدسعی کنیم با خود وامکاناتمان قهرنباشیم وحداقل استفاده راازآن ها ببریم. وی افزود : شایدبعضی افراد بخواهندکه ما کناربرویم ولی باید دست هنرمندان نوپا را گرفته وبه آن ها خدمت کنیم که نمونه ی این کارراآقای شاه حسینی وکسانی که بسیارارزشمند وفراتراز حد دشتستان هستند دارند انجام می دهند. حفظ کردن هنرمند مهم است ولی آوردن هنرمند خیلی مهم تراست. غلامی تصریح کرد : ساختمان ها وافراد ازبین رفتنی است ولی امکانات باقی می ماند وبایدازامکانات استفاده کرد. وی جا به جایی مکان فرهنگسرا رامطلوب ندانست وگفت : من درکنار آشپزخانه ی منزلم اتاقی دارم که نام کتابخانه رابرآن گذاشته ام واین کاربه این دلیل است که بچه های من باکتاب وکتابخانه ازکودکی آشنا شوند وبرای فرهنگ سازی باید بچه ها را از کودکی با فرهنگسراوهنر آشنا کرد . .......
______________
هفته نامه ی اتحادجنوب – شماره 652 دوشنبه 10 مرداد ماه 1390

کلامش از مهربانی لبریز بود و سادگیش مثل بال گنجشکی ، که بر بام یک کومه . نگاهش لهجه باران داشت ، مویش سپید شده بود درست مثل دلش .او هم سالها پیش از روستای ما رفت مثل دهها معلم دیگر ،چرا که وطنش جایی دیگر بود.اما هیچگاه خاطراتش را باخود نبرد .خاطراتش را در ذهن شعرهایش ریخت تا به قول خودش کمی از خوبیهای مردم روستا را پاسخ گفته باشد،اما این همان تواضعی است که او از آن سرشار است .وقتی از طلحه می گوید انگار پاره ای وجودش را تفسیر می کند.
فضای طلحه را با گوهر کلام چنان می آراید که می توانی بی هیچ کم وکاستی آن را در ذهن خودت تصویر کنی .مهمان کلبه ما بود در دیار مهر. پای سخنش نشستیم .کسی که برای طلحه انقدر آشناست چنان که فرزند خویش .معلم سالهای دیرین ، شاعر ارجمند ،صاحب کتاب در سایه سار سنگ ها ،رها زمنت باران و.........محمد غلامی
-عشق دارویی ناشناخته که از مردن جلوگیری می کند
-به سلامی شادشدن ودل خوش کردن که فلان، دانش آموزمن بودوبایادشان خوش بودن اما شاد، که زندگی رانباخته ای وهرجا، نهالی به ثمررسانده ای وسرمایه ات همین بس که دیگران به جایی رسیده اند.
-یکی ازدانش آموزان نوشته بودآقای غلامی چرااینقدرازخودتان تعریف می کنید ؟این برای من درس بزرگی شد.
عکس1
مختصری ازخودتان
متولد1342پلکیده درخاک کوچه های بنارآب شیرین. آمیزه ای ازشنا، فوتبال، داس، بیل و غم وشادی. سال 1363به عنوان دبیرادبیات روستای طلحه و راه پیچاپیچ تنگ باهوش راطی کردن تاسال 1367بارها تکرارپیاده رفتن ها ازباهوش وکیخو وکلگه. چهارسال بامردم ودانش آموزان . بازی درتیم عقاب و...
- احساستان از30 سال معلمی
یک عمربرای دیگران زندگی کردن وفرصت برای خودبودن نداشتن/ باپیشرفت دیگران شیرینی درجانت ریختن . به سلامی شادشدن ودل خوش کردن که فلان، دانش آموزمن بودوبایادشان خوش بودن اما شاد، که زندگی رانباخته ای وهرجا، نهالی به ثمررسانده ای وسرمایه ات همین بس که دیگران به جایی رسیده اند.
- اولین باری که سرکلاس رفتید?
یک شنبه 22مهر1363درمدرسه ی نوبنیادطلحه.مدرسه ای که نه میزداشت .نه نیمکت. چون صندلی هم نداشتم، اولین روزراایستاده آغازکردم واین لطف خدابودکه تاروزآخرایستاده باشم.. خیلی دلهره داشتم وتوفکربودم که چگونه وقت کلاس رابدون درس دادن وفقط باصحبت کردن، تمام کنم. قبل ازآن آیات واحادیثی درباره ی علم روی کاغذ کوچکی نوشتم ودرجیب پشت شلوارلی آبی رنگی که پوشیده بودم، گذاشتم تاهرگاه دروسط حرف زدن، یادم رفت، آن رابیرون بیاورم ونگاه کنم .جالب این که نوشته هابه ترتیب یادم می آمدومن هم مسلسل وارمی گفتم .بعدهافهمیدم چه چقدرنمی فهمیدم . آن روزصبح باکلاس اول شروع کردم.سعی داشتم که برای دانش آموزانم دروحله ی اول، یک دوست باشم.
- آخرین بار؟
بازنشستگی من پیش ازموعدبود. گاهی فکرنمی کردم که ازتدریس خسته شوم ولی این اواخر، مطالب کتاب، چنگی به دلم نمی زد. تغییرات فارسی جدید، قانعم نمی کرد. تصمیم گرفتم که کناربروم تادیگران بیایند. تدریس بعضی ازدرس ها، عذابم می داد. دلسردهم شده بودم . نمی توانستم باشم وکارنکنم به همین جهت درزمستان 1387، خودم رابازنشسته کردم چون عقیده ام این است که یابایدباجان ودل کارکرد، یاکناررفت.
- تعریفتان ازیک معلم خوب
نه ازبدحادثه آمده باشی که عشق گریبانت راکشانده باشد ودیوانگی . به کلاس که بیایی چیزی ازخودت بیرون رهانکرده باشی وباتمام خودت بیایی وباتسلط بردرس وآگاه به روحیه های مختلف.
- بهترین خاطره ی دوران معلمی؟
یک کتاب کامل ازخاطرات طلحه دارم . نمی دانم کدامشان رابنویسم. روزی ازبلندگوی مسجداعلام کردیم که فردادانش آموزان به مدرسه بیایند. فردارفتیم. حدودشصت نفربودند. چندنفررافرستادیم که جاروبیاورند.من افتخارمی کنم دربین معلمان حاضردرآن روزودانش آموزان، اولین کسی هستم که جاروبرداشتم ومدرسه راجاروزدم بعددیگران شروع کردند/ چی بگم. از شبهایی که چراغ توری به مدرسه می آوردیم ودرس دادن ها / ازدیداربا محمدنوروزی، / ازروزهای طولانی باعزیزم «علی» بودن و« بگوتاباتوپاکوبند شاهدهای ارمن ها» و« بهاران که ازکوه سیلاب ها...»و... /هجوم خاطره راهم رامی بندد. بگذارآخری که به شیرینی انگورطلحه است رانیزبگویم. تابستانی که برای دیداربادوستان به طلحه می رفتم ، یدالله خلیقی مرابه باغ خودشان دعوت کرد. درلابلای انگورهاکه می گشتیم، جایی خم شدوخوشه ای چیدوقسم خوردوگفت این خوشه رابرای تونگه داشته بودم . شیرینی دائمی ِ آن انگورتاهمیشه بامن است . و...
- بدترین خاطره ی ؟
اگرنه این بودکه بایدصادقانه بنویسم ، نمی گفتم / شیرعلی (فامیلش یادم رفته)درس نخوانده بود. اورا تنبیه کردم. چوب به بندساعتش خوردوبازشدودرکلاس افتاد. هنوزتاهنوزخودم رابه خاطراین کارسرزنش می کنم . / خبرشهادت یا درگذشت چندتن ازدانش آموزان عزیزم مثل افشین، راستی، سیروس/...
- زیباترین وشیرین ترین خاطره ی زندگی؟
مرورخاطرات باعزیزم «علی » وبااوبودن .
- فضای آن زمان طلحه؟
طلحه ی ساده وبی امکانات برای من که امکاناتی ندیده بودم/ شب هاصدای پای علی راازکوچه می شناختم . مادرم می گفت برودررابازکن.وشب نشینی وقلیان وشعر. طلحه ومهربانی . فوتبال ودوستی. شب نشینی وهم دلی. بادانش آموزان به کوه زدن ها. مهمان سفره های مردم درآپرتلی . سنگ هاودره هارابامردم درنوردیدن و گاه به دنبال ره گم کرده های گاه گاهی کوهستان ، چراغ برداشتن . مردم راازخوددانستن وپذیرفته شدن. صداقت ویک رنگی، گم شدن دربخارسپیدجوی گرم پیش ازطلوع آفتاب زمستانی وقانع بودن به استکانی چای، فرازتخت ِ سنگی ِ تنگ زرددرپسین ِ طلحه و...
- خنده دارترین خاطره ی زندگی؟
می خواستم به برازجان بروم.باران باریده بودوراه تنگ بهوش هم بسته شده بود.امرالله مرشدی بانیسان آمد. می خواست به تنگ ارم برود.جلوی ماشین که بیش ازحدمعمول مسافرنشسته بودحتی بغل دست راننده هم یک نفرجمع وجورشده بود.عقب ماشین هم سه گاوبودکه بندشان رابه میله هابسته بودند.چاره ای نبود. عقب نیسان نشستم ودرهرسراشیبی یاباهرترمزی ، گاوها به هم تکیه می دادندوبه سمت من می آمدندولی من که چنین لحظه هایی راپیش بینی می کردم، هربارخودرابه بالای میله ها می رساندم. ازتنگ ارم هم به هرزحمتی خودرابه برازجان رساندم . دوستی درخیابان مرادیدوگفت کجابوده ای که این قدرخاک آلودی؟ گفتم ،چهارنفرعقب نیسانی نشسته بودیم وبه برازجان آمدیم.
نداشتن امکانات درمدرسه باعث شده بودوقتی می خواستم گردش زمین به دورخورشیدرابه بچه هانشان بدهم، شیرعلی جهانگیری رادرنقش خورشید، روی صندلی بنشانم وکره کوچک پلاستیکی رادورسرش بچرخانم .
دانش آموزی که حرف نمی زد.( اسمش رافراموش کرده ام)یک روزبرای خواندن انشااسمش راخواندم. آمدولی هیچ نخواند. گفتم درباره ی هرچه دوست داری حرف بزن، نگفت. گفتم درباره ی خودت بگو. ساکت ماند کاربه جایی رسیدکه گفتم اسم وفامیلت رابگو تانمره ی 20 بگیری. بازهم هیچ حرفی نزدونشست.
- زیباترین شعری که گفته اید؟
نمی دانم . شاید شعری باشد که این روزهاباآن درگیرم . منظومه ای عاشقانه درقالب سپید که خودش به تنهایی یک کتاب مستقل است. شاید تمام عشق ووجودم رادرآن ریخته باشم . شاید. درحال پاکنویس آن هستم.
- بهترین آرزویتان؟
سلامتی برای همه وموفقیت برای همه واین که خودم هم بتوانم کتاب هایم راچاپ کنم وسلامتی جسمی، روحی واقتصادی داشته باشم ونیازبه کسی پیدانکنم .
- بهترین جمله ای که اززبان یک دانش آموزشنیده اید؟
درپایان سال، کاغذهایی به دانش آموزان می دادم تابدون ذکرنامشان ، هرچه دوست دارند درباره ی کارهای من بنویسند.خودم هم بیرون می رفتم.یکی ازدانش آموزان نوشته بودآقای غلامی چرااینقدرازخودتان تعریف می کنید ؟این برای من درس بزرگی شد.
- رابطه ای که الان بادانش آموزان آن زمان دارید؟
کم می بینمشان . گه گاه چرا. محمدعلی محسنی رابیشترمی بینم . گه گاه هم سیروس شهریاری، نوذرفولادی ...آنها هم بزرگ اند وهم بزرگوارومن همان طورباهمان روحیه مانده ام باتغییراتی دررنگ موهام وظاهرم .
- تعریفتان اززندگی؟
اگرچه بایدسعی کنیم سهم خودمان اززندگی راداشته باشیم ولی باید همیشه یادمان باشدکه زندگی، تنهامال مانیست. بایدسعی کنیم آن رابرای دیگران هم شیرین کنیم.
- جوانی:حسرت روزهایی که بی خبررفتند. اما گرگعلی فولادی گفت کسی می نالیدکه جوانی گذشت وقدرش راندانستم . گفتم قدرپیری رابدان.
عشق:دارویی ناشناخته که ازمردن جلوگیری می کند.
- امید:دورنمای زندگی
- احساس کنونی شماازبازنشستگی
پیش ازموعدبازنشسته شدم اماچون ازفرصت هااستفاده نمی کنم، چندان راضی نیستم . مشکلات اقتصادی هم دغدغه ی همیشگی ست که نمی گذاردبه کارهای نوشتاری برسم. البته هنوزخیال پردازی های جوانی دست ازسرم برنمی داردونمی توانم پیری رابپذیرم. بازنشستگی رامرحله ای دیگراززندگی می دانم که می تواندآغازی باشد.
- یک رباعی زیبا
یک رباعی ازخودم :
آهنگِ دل انگیز ِصدایت زیباست
لبخندِ قشنگِ دلربایت زیباست
بر صفحه ی پیشانی مهتابی تو
گلدسته ی گیسوی رهایت زیباست

طلحه 1363
* درمورد این کلمات :
اسپرغم: الگوی زندگی
محمودی:یارصادق آن روزها
طلحه: بخشی ازوجودم
توکل: دوستش دارم
سونگ ها:عروس کوهستان
تنگ زرد:ماکت بهشت
هرچه می خواهددل تنگت بگو
آدرس وبلاگم رابذارتا ازدوستان عزیز دیروزم بیاموزم.
http://www.bonar.parsiblog.com/
به نقل از سایت دیار مهر www.talhe.ir