سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
برگی ازز زندگی - ادبیات و فرهنگ
مؤمن، بر آن که با او دشمنی می ورزد، ستم نمی کند و در راه آن که دوستش دارد، دست به گناه نمی زند . [امام علی علیه السلام]   بازدید امروز: 35  بازدید دیروز: 131   کل بازدیدها: 25416
 
ادبیات و فرهنگ
 
   1   2   3   4      >

برگی از زندگی 27/11/1390
نویسنده: محمد غلامی(جمعه 28/11/90 ساعت 11:8 صبح)

پنج شنبه 27/11/1390 باد . باد . توفان . گردوخاک . بااحتیاط وچراغ روشن بخشی از راه را طی کردیم و به بوشهررسیدیم. ساعت 4عصر . سینما بهمن . همسرم و دخترم غزل .درسالن دیدارها شروع شد . حمید عمرانی و علی اسپرغم که تشنه ی دیدارشان بودم . سید اسماعیل بهزادی که رویش را بوسیدم . شاهرخ سروری با همه ی صمیمیتش که اجرای برنامه را نیز به عهده داشت . مرتضی احمدی با سرو ِ خمیده ی قامتش اشک مرا درآورد. بازیگر سالیان تئاتر، سینما، رادیو و تلویزیون . امید غضنفر همیشه عزیز ، معصومه ی خدادادی وآقای متوسلی و فرزند خردسالشان و   ...


با تأخیری معمول برنامه ی اختتامیه ی چهارمین جشنواره ی طنز نوشتاری « طنزوک » آغاز شد با متن زیـبا و اجرای آقای سروری. شعرخوانی چند تن از دوستان و خاطره ی استاد احمدی که همه را خنداند . از استاد سید اسماعیل بهزادی هم به طور ویژه تجلیل شد.این یکی را درجریان نبودم و افسوسی که دست خالی آمده ام . آقای شاهین بهرام نژاد هم بیانیه ی هیئت داوران را خواند . خودش نیز از داوران جشنواره بود .وقتی اسم مرا خواند تا لوح تقدیر مقام دوم شعر را دریافت کنم ، خواست تا شعری نیز بخوانم . داوران ایستاده بودند ومردم نیز منتظر ادامه ی بیانیه . ازاستاد مرتضی احمدی اجازه گرفتم و بالای سن رفتم و دوبیتی تقدیمی به آقای بهزادی را خواندم تا ضمن رعایت وقت ، نامی از استاد برده باشم . نوبت به موسیقی که رسید، زمان برگشتن ما بود. با چند چشم ،امید غضنفر را پیدا کردیم وسلامی و لبخندی . درراهرو بودیم که خانم ها ابطحی و پوراکبری آمدند تا محبتشان را  ابراز و خوشحالم کنند . عبدالصاحب کازرونی دوست دوران دبستان من نیز که همیشه با محبت است تا بیرون همراهی مان کرد . شام زود هنگامی منزل خواهرم خورده ، درحالی که دراندیشه ی برنامه ی شب شعرو شروه ی روستای مهربانم طلحه بودم وحسرتی که نتوانسته ام خواست عزیزم صادق خسروی را اجابت کنم ، همه با هم به برازجان رفتیم تا درمراسم خواستگاری خواهر زاده ام شرکت کنیم  .



نظرات دیگران ( )

برگی از زندگی/ نوروز 1370
نویسنده: محمد غلامی(سه شنبه 24/8/90 ساعت 7:32 عصر)

آتشی - غلامی


باقامتی بلند و باشکوه درراباز کرد. بادستانی قوی که خودکاری سیاه لای پنجه هایش بود.جلوی پلاک 29 ایستاده بودم و محو تماشای او بودم.خودم را معرفی کردم. بالبخند به داخل دعوتم کرد. عده ای از بچه ها دراتاق پذیرایی تلویزیون تماشا می کردند . هنگامی که گفت جایی هم به ما می دهید؟فوراً جا باز شدودقایقی بعد من بودم ویکی از بزرگان ادبیات معاصر ایران استاد آتشی.سال ها آرزومند دیدارش بودم. به فاصله ی یک مبل کنارم نشست.هنگامی که عینکش را برداشت، به نظرم جوان تر آمد. دقایقی بعد محو شنیدن بودم. گفت: یک نفرآمده و مختاری و دیگران راکوبیده(درارتباط با نامه ای با عنوان هاول) و دارم جواب می دهم. گفتم پس مزاحم شده ام.گفت : آماده شده و داشتم پاکنویس می کردم. از کتاب هایش پرسیدم. گفت با چند انتشاراتی قرارداد بسته ام وهمه ی کتاب هایم را تجدید چاپ می کنم. درباره ی ترجمه ی شعر شاعرکره ای پرسیدم. گفت تمام شده ولی هنوز پاکنویس نکرده ام و ترتیب چاپ آن را خواهم داد.گفتم آیا غزل هایتان را چاپ نمی کنید؟گفت به اصرار زیاد بچه ها قرار شده که همه زحمت هایش را خودشان بکشند و چاپ کنند. منظورش آقای زنگویی بود. گفتم کارهای زنگویی جالب است و تأیید کرد و گفت خودم او را تشویق می کنم. از باباچاهی سخن به میان آمد. از شعر. از نبود برنامه که به خاطر کوچک بودن محیط فوراً به آدم نسبتی می دهند. هنگامی که گفتم پشت دیوارپاره ای از شعرها می مانم ، گفت: باید بخوانی و مقاله ای یا شعری را که می خوانی تا زمانی که به جوهر آن دست نیافته ای ، نباید آن را کنار بگذاری و من دراین مدت به او نگاه می کردم و نوروز 1370 برایم زیباتر شده بود.ازمن خواست نزدش بمانم و گفت امروز نام من درمطبوعات است و بر سر زبان ها ولی من همان آدم دشتستانی هستم و ساعتی بعد که رویش را بوسیدم ، دررا باز کرد و قدم به کوچه نهاد . باز هم با من دست دادو گفت : راه را بلدی؟ و حرف های دیگر و حسرتی و هجرانی. امروز که بیش از پانزده سال از اولین ملاقاتم با او می گذرد، باز هم گاه گاهی از خودم می پرسم، راستی آیا مسیر را بلدم؟!


__________


چشم انداز جنوب- شماره ی 63- پنج شنبه 2 آذرماه 1385


 



نظرات دیگران ( )

برگی از زندگی /سه شنبه 17/8/1390
نویسنده: محمد غلامی(دوشنبه 23/8/90 ساعت 1:22 عصر)









برگی از زندگی / محمدغلامی

تاریخ: دوشنبه 23 آبان 1390  -   

برگی از زندگی / محمدغلامی برخورد من با موسیقی، برخوردی ذوقی است به همین جهت آن چه می گویم، بیان احساسات ساده ی من است. پس از مدت ها که دشتستان سکوت بود و سکوت، مژده ی فریاد سازی شنیدم. شتافتم تا آتش وجودم را شعله ورتر کنم. آتشی که باران آن را روشن کرده بود و قطره های زلال ساز را می طلبید. آنچه در بدو ورود به ذهنم آمد، این که چرا اندک جایی برای چنین برنامه ای بزرگ. جای سوزن انداختن نبود. به زحمت کنار دیوار ایستادم تا در مقابل هنر و هنرمند و هنر دوستان، دست به سینه باشم که این سعادت را از دست دادم و به اصرار دوستان به گوشه ای نشستم. اجرای موسیقی، اشک شوق در چشمانم رویاند و ساز و آواز دوستان و تنی چند از دانش آموزان سال های گذشته ام، پروازم داد. آن شب به یا ماندنی، بار دیگر به استعدادهای شگرف دشتستان شهادت دادم که توانسته بود نشان بدهد که هنر، هنرمند و موسیقی، جای در دل ها دارد و هرگز نمی میرد. حضور نوجوان تا پیر، بیان هنر دوستی و هنرخواهی و عشق بود و من خوشحال که آن شب قطره ای از آن دریا بودم تا موج موسیقی که بیاید، به رقص درآیم و جانم با سازها و زبانم با آوازها یکی شود. اندیشه هاتان را می ستایم. سازهاتان را، انگشت هاتان را و آوازهاتان را می بوسم.

__________________________

هفته نامه ی اتحاد جنوب / دوشنبه 23آبان 1390



نظرات دیگران ( )

برگی از زندگی / دوشنبه 16/8/1390
نویسنده: محمد غلامی(شنبه 21/8/90 ساعت 7:26 عصر)

باران که بوسه می بارد برخاک، به خیابان می زنی  تا غبار  بشویی وبا درختان به رقص درآیی و خیس ِ خیس برگردی ومهمان نورسیده ات را پشت جلد کتابی بنشانی  تادوستی زنگ بزندوبرای فردا دعوتت کندکه شعرتازه تولدیافته ات را بخوانی : باران. که شیرینی باران ، آبانت را آب ان کرده وشوردیدارت سرمست. هوای شسته ی دوشنبه. صدای خوبان و سیمایی صمیمی وپشت صحنه ای با طراوت ومهربانی که به شکل شاهرخ سروری عزیزمی آید و می نشیند روبرویت . ناگهان متوجه می شوی باید خداحافظی کنی اما دلت می خواهد دوباره سلام کنی ودوباره بخوانی :


 سراندرپات شیرین و قشنگه


دوچیشت؟ آسمون ِهفت رنگه


دسم سیت واز ِ واز ِ واز ِ وازه


دلم سیت تنگِ تنگِ تنگِ  تنگه


وبرمی خیزی واین بار شهرام سروری می شتابد با لبخندی به پهنای مهر و دست هایتان به هم می پیوندد. نیما زنگ می زندکه شعرهایت را پسندیده و تو خوشحال که مورد پسند فرزندت قرارگرفته ای. پشت صحنه می مانی ویکی دوبرنامه را می بینی وچای و شیرینی و لبخند. بیرون می آیی که به دیدار دوستی بشتابی اما... به منزل حمیدی می روی و بستگانت را دیدار می کنی وساعتی بعد با خانواده به بندرگاه ،  تا ناهار را درحاشیه ی خلیج همیشه سبز ِ همیشه فارس ، سر سفره ی خواهرت بنشینی .



نظرات دیگران ( )

برگی اززندگی /پنج شنبه 28/7/1390
نویسنده: محمد غلامی(یکشنبه 1/8/90 ساعت 8:19 صبح)

مدتی است که غروبگاهان با دوچرخه درخیابان های خلوت حوالی حسین آباد، دوری می زنم تا هم جسمم ورزیده شود و هم تکه های غروب زیبای جنوبی را به دیوار روحم بیاویزم. پنج شنبه، وقتی اتومبیل ها، چراغ هایشان را روشن کرده بودند، خیابان شلوغ تر شده بود. داشتم یک بریدگی را دورمی زدم که صدای خشک ترمزی ، فضا را جـِر داد. حاشیه ی خیابان که رسیدم، ماشینی از کنارم گذشت و خانمی که سمت راننده نشسته بود، با صدای بلند گفت : بی شعور !


سنگین بود. مزه ی آن را نچشیده بودم. یادم آمد که چند سال پیش همین حرف را به کسی گفته بودم ولی میزان دردش را نمی دانستم. یادم آمد که درجلسات شعرخوانی ، با چه تشویق هایی مواجه می شدم و این حرف ، تلنگری بر روحم بود تا خودم را پیدا کنم . حق با او بود. نمی بایست جلوی او می پیچیدم . ویادم آمد ...و یادم آمد... و یادم نیامد چگونه به خانه رسیدم./ 



نظرات دیگران ( )

   1   2   3   4      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
صبحانه
برگی از زندگی/درحاشیه ی چهارمین جشنواره ی استانی سنگار افتو
خلیج پارس
شعر
یاد تو
بوسه
فراموشی
غزل
فراقی
عزیزان سلام
برای همسرم بتول قاسمی
برگی از زندگی - دوشنبه 15/12/1390
دوبیتی
شمع خاموش
بوسه
[همه عناوین(415)][عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| پیوندهای روانه ||
دیارمهر [60]
[آرشیو(1)]


|| مطالب بایگانی شده ||
شعر گویش محلی دشتستانی [18]
شعر نو [225]
غزل ها [49]
مقالات [18]
گفتگو [8]
برگی ازز زندگی [18]
پژواک [24]
دو بیتی وچهار پاره [23]
مثنوی ها [4]
رباعی [11]
داستان

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
ادبیات و فرهنگ
محمد غلامی[416]
شعر - خاطره - مقالات- مصاحبه و...

|| لینک دوستان من ||
بنارانه
.: شهر عشق :.
محمدملکی

|| اوقات شرعی ||